تبليغاتX
آدم و حوا

» همسر جان گف  من رمضان رو چجوری بفهمم وقتی ماه شبای من همیشه هلال هس؟؟

: )

نوشته شده توسط آدم در ساعت 17:53 | لینک  | 

 

برای درست شدن یه چیزایی فقط باید دوباره به دنیا اومد .

نوشته شده توسط حوا در ساعت 16:55 | لینک  | 

من از کدام جهت رو به نیستی رفتم؟
کجا تمام شدم از عبور نیلوفر
کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد
چراغ در کف من بود
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟
چگونه هیچ نگفتم
چگونه تن دادم

چقدر شیوه ی خواهش مچاله ام کرده است"

عبدالرضا ملکیان

نوشته شده توسط حوا در ساعت 23:51 | لینک  | 

بعضی "دورت بگردم" ها هیچ خوب نیستن...

                                           مثلا وقتی حدیث "چاقو"  و "سیب"  هست...

نوشته شده توسط حوا در ساعت 1:22 | لینک  | 

 

تو خیلی بیشتر از اونی هستی که هستی!

من خیلی کمتر از اونی هستم که نیستم!

شاید باید خیلی چیزا رو عوض کنیم. خودمون رو هم عوض کنیم.

نه! برعکس دیگه عوضی نباشیم!

این روش زندگی تو رو از ارزوهات دور میکنه. منو از تو!

بیا بریم زمین . بهونشو تو جور کن.

منم قول میدم ادم شم!

 

 ادم - لندن

نوشته شده توسط آدم در ساعت 2:55 | لینک  | 

 
از بس ساکتی همیشه وقتایی که تلفن قطع میشه خیال میکنم هستی و حرفامو ادامه میدم...

حس بدیه...انگار زندگی هرچی خلط تو گلو داره تف کنه تو صورتم.

لعنت به من و همه چیز.

نوشته شده توسط حوا در ساعت 18:28 | لینک  | 

من خسته ام...

من خسته ام ...

من خسته ام ...

من خسته ام.

» به شدت گریه کردم.

نوشته شده توسط حوا در ساعت 18:18 | لینک  | 

غیر از واسه تو که میشم گنجیشک خانم و همینجور میگم و میگم و میگم و میگم.. دیدی که ، باکسی حرفم نمیاد زیاد .(که بخوام فکرهام و احساساتم و چمیدونم دغدغه هامو بگم  ها ! اگه نه یه چی بگیم بخندیم! یا حرص آقایون علما را بخوریم! یا از اینا که خوب آره!! )

بعدش وقت هایی که نیستی یه جوری میشم...انگاری تموم حرفام هی تولید بشن اما به جای اینکه پرواز کنن برن بیرون بمونن سر جاشون و بعدش جا تنگ شه... اونقد که به دیواره های وجودیم فشار بیاد...و هی حرفام (فکرهام ) بخوان بیافتن به جون هم واسه بقا!! ...بکشن همو ... بوی حرف کپک زده بگیره دهنم... توم سر و صدا و جیغ و ترانه قاطی بشه و بشه سرسام و من بمونم و زجر دیواره های عایق...

حالا اگه واسه اینکه نترکم با کسی یه کمی از حرفامو بگم ... یهو احساس کمبود تو دو تا دست در میاره و گلومو میگیره... کمبود همصحبتی با کسی که بی ادعا باهوشه شدیدا خوش فکره و خود خودش به افکارش رسیده و رو هوا چرت و پرت ها رو با تشدید نمیگه ...دلتنگی واسه کسی که بهم نمیخنده بهم گیر نمیده و ترسا و دیوونگیام احترام میزاره ... نداشتنت منو پاره پوره میکنه و دلتنگی واست به اوج خودش میرسه...آخه یهو میفهمم که چقد واسه من تکی و هیشکی جاتو نمیگیره و این حس یه جورایی درموندم میکنه. (این کلمه را از الکی نگفتم.)

» (چرا من مثه تو فرق فکر و حرف رو نمیفهمم؟ چرا آخه؟؟ )

» هیچ تاحالا دلتنگ وراجی های من شدی؟ دلتنگ وقت هایی که سر یه جمله تو یه فیلم سرتو میخورم و تو آخرش میگی آزی این فقط یه فیلمه!! میتونس یه جور دیگه تموم شه!! بی خیال شو!؟

» ساکتم...اما دارم با خودم حرف میزنم...تقریبا همیشه...میدونی فرق عملیش با وقت هایی که با تو حرف میزنم و ساکتی اینه که هی فکر میکنم نکنه نرسم باهات درمیونشون بزارم و  بگم به چیا دارم فکر میکنم و کجاها سیر میکنم و بعدش گم شم دیگه پیدام نکنی...

 »دیدی این شعر حافظ رو که میگه :

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید...دور از رخت این خسته مهجور  نماندست...

حالا من رسیدم به یه جایی که دلم که کلی شاکی سکوت های تو بوده و هس ... دلم که هی میگه "دوستت نداره اگه نه واسه تو به حرف میومد" ... بلند میگه : عزیز دل ! واسه سکوت هات هم دل خانمی تنگ میشه...

نوشته شده توسط حوا در ساعت 13:29 | لینک  | 

اول از یه کتاب دیگه از میلان کوندرا شروع شد که مترجم قید کرده بود که" به علت عذرهای اخلاقی به جا و نا به جا کوندرایی که فارسی زبانان میشناسن چیزی کاملا متفاوت با کوندرای اصلی هست"

بعدش فکر کردم : کاش میتونستم کتاب هارو به زبونی که نویسنده هاشون نوشتنشون بخونم...

بعدش رسیدم به اینکه همه مشکلات مال به کار بردن کلمه ها هست! کلمه هایی که هیشکی نمیدونه جدا چجوری یاد گرفتیم که یعنی چی؟؟ (من خداییش موندم مثلا یه بچه چجوری میفهمه واژه خوشگل دقیقا یعنی چی؟؟ **)

بعدترش رسیدم به اینکه کاش میتونستم آدم هارو همونجور که خودشونو میبینن ، ببینیم!

بعد بعد ترش از خودم پرسیدم من خودمو مینوسیم؟ ترجمه میکنم ؟ یا که ویراستاری؟؟

بع بعد بعد ترش عین خر درگل موندم ...

بیا! کار داره به جاهای باریک میرسه!!

نوشته شده توسط حوا در ساعت 3:52 | لینک  | 

پسرک کارپرداز اگه یه تعریف کوچولوی از الکی ازش بکنی از ذوق هلاک میشه...اسن کل فرم چهرش عوض میشه ... حتی دماغش خوشحال میشه... چجوری بگمش آخه؟؟ ... خوشحال نه ! ذوق مرگ میشه انگار! ... تازه اش  تا دوروز بعد اگه ببینیش هنوز عمیقا خوشحاله !

دارم به این فکر میکنم که هیچکی تاحالا منو اینقد خوشحال نکرده انگار...

نوشته شده توسط حوا در ساعت 23:44 | لینک  | 

 تو یه اتاقم با یه مارمولک که تند تند این ور اونور میره و من حسابی ازش ترسیدم...اونقد که یکی را صدا زدم (یادم نیس کی) که بیاد یه جوری مارمولک هرو از اتاق بیرونش کنه...انگار گف زودی میاد. و من واسه اینکه فاصلمو با مارمولکه حفط کنم هی حرکت هاشو نگاه کردم و حواسم جمعش شد...کم کم دیدم  که چقدر پوستش قشنگه و چقد حرکت هاش تیز هوشانس...(این حس ها خیلی عمیق و کاری بود!)  فکر کردم که لابد ناجی من مارمولک رو میکشه ...اونقد دوسش دارم که تنهایی نترسم ازش؟ ...بتونم بخوابم و نترسم که بره توی دهنم...همینجوری مونده بودم...خیلی خوشگل بود! و خیلی زنده! و خیلی ملوس...گاهی سرشو بالا میاورد منو نگاه میکرد... ناجیم رسید...من نمیدونستم چی میخوام...اصن صدام در نمومد و ناجی دست به کار شده بود... من خیلی کند مغزم کار میکرد...همه چی خیلی سریع بود...تفاوت سرعت داش منو له میکرد....گیر کرده بودم...

از خواب میپرم.

من حالم خوب نیست.

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 23:43 | لینک  | 

نقطه...سرخط.

دوستت دارم...واسه اینکه به ترس های من نمیخندی...واسه من دلیل نمیاری...به کسی لو نمیدی چرندیت خواب های منو...فقط تا صب بغلم میکنی...واسم شربت میاری...بهم لبخن میزنی...و هی حواست بهم هس...

دوستت دارم واسه اینکه یه جوری میگی من پیشتم که خیلی خوبه!

دوستت دارم واسه اینکه صب وقتی خستگیم دمار ترس هامو در آورده و  خوابم  تو میری سرکار ...

دوستت دارم...واسه اینکه  ازت نمیترسم...حتی وقتی خیلی خیلی عصبانی هستی...

دوستت دارم واسه اینکه میتونم باهات بلند فکر کنم...

دوستت دارم واسه اینکه هرچی بیدار شدم دیدم تو هم بیداری...و دست منو گرفتی...

دوستت دارم...واسه هم نداره!!

» من به حد مرگ ترسیده بودم...تو خود زندگی بودی...

» یه آقاهه ای بود که یه بدن که انگاری مال خودش بود و از شونه هاش به شونه های اون یکی بدنش میخ کرده بودن...سر جلوییش ول افتاده بود...سر عقبیش بی خیال میخندید...

یه سنجاقک هم بود که  یه اسپرم را گرفته بود به دهنش و میبرد و من هی واسم حل نمیشد که چجوری همچی چیز سنگینی (اون کره جلوش نمیدونم چرا اینقد وحشتناک سنگین بود تو ذهنم) را یه سنجاقک بلند تونسته بکنه...

یه عالمه آدم هم بودن که هی به من نگاه میکردن...معلوم نبود چرا...

» این چند شب که تنها بودم هنوز اسیر این هذیان هام...هیشکی نمیدونه چرا؟

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:9 | لینک  | 

با من حرف بزن! فوقش نمیفهمم ...میزارم زیر پام!! در هر حال به تو نزدیک تر میشم !!

 

دیر میشه ها!!

نوشته شده توسط حوا در ساعت 3:3 | لینک  | 

پرنده!

چنین پرآب و تاب

برای که میخوانی؟

برای عابری که سر در یقه چون سایه میگذرد؟

برای من که تنها نشسته ام؟

یا...

-- پرنده ها برای دل خویش میخوانند...

 

"قدسی قاضی نور // مثل یک حباب آبی//نشر سالی "

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:29 | لینک  | 

...

اونوقت من هی حرف میزنم و تو عزیز دل هی ساکتی...من هی نظرتو میخوام  و  تو هی ساکتی ...لج منو در میاره سکوتت... مخصوصا وقت هایی که دارم بال بال میزنم....میگی خب دارم فکر میکنم ...میگم خوب مثه من بلند فکر کن میگی اون حرف زدنه نه فکر کردن...ساکت میشم و تو اسن از سکوت خسته نمیشی...فایده نداره ...هیچوقت آخرش نمیای نتیجه فکرهاتو بگی اقلا!! من هی بلند فکر میکنم پیش تو و تو هی هیچی نمیگی...تازه گاهی هم که میشه همون حکایت "امشب به قصه دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی..." چی بگم؟ چجوری واست بگم چه حالی میشه آدم وقتی احساس میکنه نامریی شده...وحشتناکه...چجوری بگم سکوتت چقدر داغه...چقدر تیزه...چقدر سمی هس...واسه 40 کیلو گوشت تن من!

» دیدی میگن یارو دیوونس چون با خودش حرف میزنه...حالا حکایت منه... چرا باز هم واست میگم؟ نه غیر اینه که چون فقط با تو ممکنه تنهایی عظیم روحم کم شه؟؟ نه چون عاشقتم و عشق میگه نشونش بده...باهاش بگو...براش بخون...تموم قشنگی هارو؟؟

بعدش من گاهی هی گریه میکنم بهت میگم که گریه هام از غصه این چیزاس!  از درد له شدن منه زیر سکوت تو!  از غصه اینکه تحویلم نمیگیری و تو باز ساکتی...بعدش من هی میگم بهم توهین شده و تو هی ساکتی...میگم این بدرفتاری هس و تو باز ساکتی...من های های میافتم به گریه و خیلی که گریه میکنم...و تو ساکت منو نگاه میکنی ...با چشمایی که ساکتن...به من که چشام شده عین قورباغه یا وزخ (هرکدوم بدتره) از شدت غصه! 

بعدش تو همون خوش فکر خوش صحبت ای هستی که یهو ۶ ساعت (۶ ساعت راس راسی نه که غلو!!) با داییم صحبت میکنی!! ۲ ساعت با خاله ات یا با همکارات  ...

تو ! همین تویی که سنگینی سکوتتو گذاشتی رو شونه های لاغر من... و عین خیالت نیس!

من همه راه ها را امتحان کردم... سعی کردم از چیزایی هم بگم که تو دوست داری...سعی کردم زخم هامو بهت نشون بدم... سعی کردم  تو رو درک کنم...سعی کردم یه کم باهات کم حرفی کنم ببینم میای سراغم...ازم چیز بپرسی؟ بهم چیز بگی؟ دیدم نه! فقط خودمو اذیت کردم که حرفام تو گلوم کپک زد ... سعی کردم باهات شیرین صحبت کنم...وقتی حرف میزنم هیجان بدم! شوخی و مسخره بازی کنم!...سعی کردم بگم دلم چی میخواد! خودم باشم واست اونچه دلم از تو میخواد...

 هروقت لوس شدم خیلی ملوست شدم...باقی همه هیچ!

» اینجوریه که وقتی نیستی کمبود حرف زدن دارم و وقتی هستی کمبود شنیده شدن...اینجوریه که کم میارم...و احساس میکنم پشیزی بیش نیستم.

حالا رسیدم به اینکه  امیدم رو از تو ببرم... قطعا  این یه تمایل یه طرفه هس و من خودخواهانه از تو میخواستم براورده اش کنی...یه توقع بی جا...تو دوست نداری با من حرف بزنی مثه من که با بعضی ها...با من حرفت نمیگیره مثه من که با بعضی ها...وقتی حرف میزنم بات نگام هم نمیکنی...مثه من که با بعضی ها... تو با من شده مثه من که با بعضی ها...

» میدونی... این یه فکر چرنده...اینکه فکر کنم باید صدام بیاد تا تو گمم نکنی...گیرم که تاریکه...گیرم که شلوغه... گیرم که هرکدوم راه خودمونو میریم و همیشه نمیشه دست همو بگیریم... این راهش نیس... 

» اون ترانه هرو شنیدی میگه تو با من حرف بزنی من به صدات گوش بکنم؟

» بارها به این فکر کردم که تو هیچوقت با من یه شب تا صب حرف نزدی...وقتی دوست بودیم...وقتی نامزد شدیم...وقتی عقد کردیم...وقتی همسر شدیم...

» تو با من همونجوری که من با بعضی ها... این جمله درد داره.  

» من پیله کنم که تو پروانه نمیشی... پس بگذریم... قر زدن نداره.

» مشکلات من هیچوقت حل نمیشن ...حتی از شکلی به شکل دیگه تبدیل نمیشن...

   مشکلات من به من میگن مشکل تویی!  باید از شکلی به شکل دیگه تبدیل شی!

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:14 | لینک 

 

تو روز عروسی وقتی کلی اصرار و دلیل برد  اینکه  برادرهای داماد  واسه یه عکس کوچولو بیان سر سفره عقد تو زنونه...

اونروز وقتی عکس ها را دسته بندی میکرد به عکسهایی که من و  مادر آقای داماد  میتونم ببینیم...اونایی که پدر همسرش هم میتونن ببینن ( چون تو یه سری خاله یا مادر عروس خانم هم بود) ...اونایی که  داداش های همسرش هم میتونن ببینن...

و امروز وقتی رسما تقاضا شد که داداش های آقای داماد پاشن برن اون اتاق عصر پنجشنبه را چرت بزنن تا مامان دوماد و عروس و دوماد فیلم عروسی را ببینن...

یه جورایی حس میکردم دلم میخواد بپرسم چرا؟؟ 

میخواستم بپرسم: عزیز! اصولا  همچین حکمی نداریم که اگه آقای همسری داداش هاش را پاک بدونه لازم نباشه دیگه حجاب رعایت کرد؟؟  

» تو یه عروسی که خانم ها و آقاها جدا بودن یه نورافکن محل رقص را روشن میکرد و میز های بخش زنونه دور تا دور چیده شده بودن و هرچی دورتر میرفتی تاریک تر میشد...بعدش یه جا تو تاریکی اون ته مه ها یه عده خانم داشتن با هم به شدت میرقصیدن!! من اومدم به دوست جونم گفتم اینا چرا اونجا تو تاریکی هستن! راهنماییشون کن ...گفت میترسن یکی با موبایل ازشون فیلم بگیره!!!

 

» آقای پدر بزرگ یه شعر داست موقع مشاعره اینجوری بود:

دستی که ترا کشد در آغوش...آن دست بریده باد از دوش...

 

» آخه جدا چرا من نمیفهمم؟؟؟

 

» خدایا! هیچ چیزی تو این زندگی هست که مطلق باشه؟؟؟

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:56 | لینک  | 

 

میگم: من دارم از ته دلم حرف میزنم خوب نیس میخندی هی!

میگه: منم دارم از ته دلم میخندم!

نوشته شده توسط حوا در ساعت 0:10 | لینک  | 

دلم میخواد سرمو که میچرخونم موهام بریزه تو صورتم!

روزی نه ساعت با یه مقنعه سیاه سر کارم ...بقیش هم تو نیستی.

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:30 | لینک  | 

جز دخترهای سخت کوش دانشکده بود...شاید میون همه ما از همه زنده تر!! حسابی فعال بود! قهرمان پینگ پنگ! کلی کتاب خون! کلاس انگلیسی میرف کلاس فرانسه میرفت...عقایدش جالب بود!  خوشگل بود...حسابی زرنگ...و باز هم میگم به شدت زنده...من روش قسم میخوردم که میتونه مردشو تا اوج خوشبختی ببره..میتونه زندگیشو دقیقا از صفر بسازه...نه که فقط بسازه! قشنگ و رویایی و خواستنی بسازه!

یک سال پیش عقد کرد ...با یه آقاهه که دکترا داشت...با هم دوست شده بودن ...کلی واسه آینده نقشه ریخته بودن... 

تو مسنجر دیدمش.

حالش گرفته بود...گفت من از فلانی جدا شدم. هفته پیش.

--چرا؟

-- خیلی تو زندگیمون دخالت میکردن خونوادش...و اون هم تسلیم اونا بود...همه چیز رو پدرش تصمیم میگرفت...دیگه نمیتونسم.اصن مهم نبودم...سلیقه ام ! احساساتم! ایده هام!  هفته پیش جدا شدیم.

گفتم پس چرا ناراحتی؟  جشن بگیر!

گفت: جشن چی؟؟

...

...

» یاهو مسنجر چن مدل بوس داره! چن مدل خنده! چن مدل عصبانی!  اما فقط یه مدل گریه!

» » لای چرخ گوشتیم...

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 1:12 | لینک  | 

دیشب رفتم خونه آقای پدر و خانم مادر آقای عزیز دل! کلی طبق معمول خوش گذشت!! نه که همسرجان کلی داداش جک جوون داره! یکی فیلمهای تاپ سینماهای جهان رو درست بعد از لحظه تولیدشون  نشون آدم میده! یکی بحث فلسفی راه میندازه! یکی هی مزه میپرونه! یکی قلیون چاق میکنه! یکی باهات ژله میپزه! یکی play station  باهات بازی میکنه! یکی هی میگه بیا ورق! یکی ... خلاصه  دوتا فیلم دیدیم یکیش اسمش zoom  بود که ماجرای چن نفر بود که هرکدوم یه قدرتی داشتن! یکی غیب میشد...یکی یهویی هیکلشو گنده میکرد...یکی کلی زور داشت...یکی با چشماش چیزا را جا به جا میکرد...خلاصه اینا دور هم جمع شده بودن که بشریت رو نجات بدن. بعدش یه مدت هی تمرین کردن که پیشرفتیاتی داشته باشن و رسیدن به جایی که مثلا اونکه خودشو ناپیدا میکرد میتونست چیزای دیگه را هم ناپیدا کنه (اینجاشو جدا نفهمیدم چجوری ممکنه؟ و اصن آیا ممکنه؟ ) و بعدش هم بشریت رو نجات دادن ...

فیلم بعدی هم اسمش بود هالک  و ماجرای زندگی یه پسری بود که پدرش کلی دانشمند بوده تو مرکز تحقیقات بسیج!! یا سپاه!! یا چمیدونم ارتش سری  آمریکا ...بعدش رو ستاره دریایی ها داشته تحقیقات میکرده (که وقتی یه پاشونو ببری نه فقط ستاره هه یه پای جدید میاره که پاهه هم یه ستاره جدید میشه!! ) بعدش میرسه به یه دستکاری ژنتیکی که به گمونش کلی بشریت رو نجات میداده...اما ارتش بهش اجازه آزمایش رو انسان رو نمیده...و وقتی اصرار میکنه حتی اخراجش میکنه!! تو همین هیر و بیر زنش حامله میشه و آقای منجی عالم بشریت هم برمیداره رو بچه اش آزمایش میکنه...چون جدا میخواسته بشریت رو نجات بده و تو این راه یه بچه قربونی شدنی بوده...ولی خوب کلی قاطی پاطی میشه همه چی!!

» همه تو کار نجات بشریت هستن انگار!!! منم احتمالا واسه همین آرمان دارم وبلاگ مینویسم!!!  

» چرا هیشکی منو نجات نمیده آخه؟؟

» پرسیدم که اگه تو بودی بین بشریت و یه بچه؟؟ همسر جان که آخرش من میدونم یه اختراع یا اکتشاف  میکنه اگه وقت کنه! گف رو خودم شاید! رو بچه نه!! منم گفتم خودت که یه دانشمندی !! اقلا باید خوب باشی که بتونی بچه هرو نجات بدی خوب!!! بعدش گف نه! رو بچه نه!! بعدش من فهمیدم که چقدر همسر خوبی دارم!! (البته دوباره فهمیدم!)  و این همسر جدا از سر یه جانی دیوونه که منم زیاده!!

» شیطان و دوشیزه پریم رو خوندین که؟

» اما هنوز هم اگه وقت دیدن فقط یه فیلم دارین افسانه 1900 رو از دست ندین !

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 0:42 | لینک  | 

پشت چراغ خطر تاکسی به موازات یه دبستان پسرونه وایساد...زنگ تفریح بود...بچه ها از شدت انرژی تو خودشون جا نمیشدن...همینجور شده حتی درجا بالا پایین میپریدن...بعضه ها هی از نرده های مدرسه بالا میرفتن...بعضی ها دنبال هم گذاشته بودن و انگار داشتن زوووووووووووووووو بازی میکردن...بعضی ها از هی همو میزدن و فرار میکردن!! ... صدای ناظم که از دفتر نظاره گر بود از تو بلند گو قاطع اکید و شدید میومد:

اعتمادی از نرده ها بیا پایین...حسینی شوخی نکن...زمانی! زمانی ندو !؟؟؟ ... علیخانی شوخی نکن! هر کس شوخی کنه باید بیاد دفتر!!!؟؟

» بابا صد رحمت به خدا!!!  آخه یعنی چی اونوقت؟؟؟ زنگ تفریحه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

» من چجوری این همه سال رفتم مدرسه؟؟ نه جدا؟؟ همیشه یه فرم بپوش! سر ساعت بیا! سر ساعت برو! مشق بنویس!!!!؟؟

» شعر از آقای جلیل صفر بیگی هست... بابای دو بیتی ها!

نوشته شده توسط حوا در ساعت 0:0 | لینک  | 

"زندگی حکایت آن پیرمرد یخ فروشیست , که از او پرسیدند : پیرمرد چقدر یخ داری ؟ گفت : نخریدند , تمام شد ..."

(( هی خیال میکنم فهمیدمش و  چه قشنگه!!  اما بعدش دوباره گیج میشم که یعنی چی اونوقت ... آخه میگه حکایت پیرمردس...حکایت یخه نیس که!!

دوساعته این آدامس فکری را دارم میجوم و الان به شدت بدمزه شده تو ذهنم!! همسر جان کجایی؟؟؟ ))

» من خنگولی نیستم!! اما حتی گیرم که همشو بفهمم !!باز  آخه این "تمام شد"  و که نمیشه زندگی بگه ؟ نه؟ میشه؟؟ 

» پیوست: هیشکی نگه حالا یکی یه چی گفته!! تو چرا گیر دادی ها؟؟ بابا زندگی را گفته!! همین که توش ول معطلیم!!

 

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:26 | لینک  | 

این آقا دکتره تو VOA  گف :

افرادی که LSD  مصرف کردن اظهار کردن که رنگ ها را شنیدن یا مثلا صداها را بو کردن...

 

به همسر جان میگم قول میدی یه بار با هم LSD بکشیم؟ (آقا دکتره گف اعتیاد نداره)

((واسه همین دوسش دارم... واسه همین که باهاش میتونم بلند فکر کنم و هیچی نترسم...))

 

((یه بار دیگه هم شنیده بودم که یکی میگف یارو حرکت آب تو آوند میگن چی میگن همون مری گیاه ها دیده بوده یا فرضا رنگ آسمون ها رو...))

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:0 | لینک  | 

تماس هامون چقدر مسخره هس...وقت هایی که کارم داری و "سلام؟خوبی؟ " فقط یک بهانه است نه دغدغه دونستن احوال من بی تو! نه نزدیک کردن دو دور از هم! کاش همکارت نبودم...

دیروز نبودی و من تنها رفتم عروسی ...زنگ زدم که بگم رسیدم...شاید تو نگران اومدن آن وقت شب  من با تاکسی بوده باشی... برات از عروسی گفتم ...

اونوقت امروز با من تماس گرفتی که شماره فلان کسک را بگیری...میپرسی راستی عروسی خوب بود؟؟

این واژه های تهی چقدر سنگینند...

پیوست : برات گفتم که مادرت مریض شده... امروز مادرت احوالت را از من گرفت...

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 21:26 | لینک 

» نوشتن یک دلیل دارد ...ننوشتن هزار دلیل! ...

» وقتی اومدم دیدم پیام هاتونو دلم گرفت...نمیخواستم غال بزارم شمارو!! میدونین...قاطی ام باز...بگذریم...ببخشین و بگذریم.

» استرالیا کلی خوشگل بود و مخصوصا اگه خواستین برین یه عالمه برین گلد کست که همش در حال کیف کردن باشین!!! ما 8 فروردین برگشتیم...

» پرواز کردن با امارات جز بخش های پررنگ سفر بود!! جدا چه کرده!!! هرصندلی واسه خودش قدرت انتخاب فیلم یا موسیقی دلخواهش (میون ۵۰ تا فیلم جدید و برگزیده سال ) در زمان دلخواهش را داره!! (خیلی حرفه ها!!!)  کلی بازی داره!! حتی واسه بعضی بازی ها میتونی همبازیتو از بین مسافرها انتخاب کنی ...کلی پذیرایی های خوشمزه داره!! میتونی به صندلی های دیگه تلفن کنی و  اینا و اینا!! " دو در در قسمت جلو   دو در در قسمت عقب "  رو هم فیلم میزاره واسه آدم!! که پیشنهاد من اینه که اقلا هنرپیشه هاشو هی عوض کنه که آدم توجهش جلب بشه!!

» سیدنی شهر قشنگی بود... ما شانسکی وقتی اونجا بودیم که داشتن ۷۵ امین سال پل مشهورشون را جشن میگرفتن! جاهایی که از دست ندین اگه رفتین به نظر من منطقه blue mountain  و باغ چینی هاست ...داخل اپرا چیز خاصی نداره الا نمایش طرح هایی که از کشور های مختلف برای ساختمان اپرای سیدنی تو مسابقه شرکت کرده بودن  که یهو تفاوت طرح اپرایی که این معمار دانمارکی داده بوده با مال بقیه کلی کلی زیاد فرق داره و آدم یهو شوکه میشه!!  

» گلد کست فوق العاده بود!!! من تا حالا شهری ندیده بودم که از نظر توریستی اینقدر به آدم خوش بگذره!!! رفتیم شهر بازی و من همه (دقیقا همه ) بازی ها را سوار شدم!! کلا از گروه 14 نفره ما فقط من و همسر جان و دوتا آقای دیگه بودیم که اهل شهربازی بودیم...بقیه میگفتن حالمون بد میشه و بیشتر نمایش های موزیکال را استفاده میکردن!! خیلی کیف کردم!! خیلی...

شهر آبی با پارک آبی هم رفتیم که کلی آکواریم های بزرگ دیدنی داشت و نمایش رقص دلفین ها و  نمایش هایی که میدادن!! عجب با هوشن جدا!! یه جایی بود یه عالمه پله میرفتی بالا بعدش سوار یه تیوب از یه سرسره که هی بالا و پایین داشت با سرعت میومدی پایین!! این هم به شدت هیجان انگیز بود!!

باغ وحش هم رفتیم که محل زندگی اون آقاهه خدا بیامرز بود که همیشه تو animal planet  برنامه های زنده اجرا میکرد و حیوون ها شناسایی میکرد...همون که آخرش یه سفره ماهی تو جریان یه فیلم مستند سازی زنده میخوردش . من اونجا به این باور رسیدم که این خورده شدن توسط یه حیوون دقیقا همون چیزی بوده که آرزوش بوده...

بعدش شب ها هم یه خیابونی داشت که تا صب توش پر از خوش گذرونی بود... یه شب رفتیم با آقای همسر دیدیم یه جا هس میشه بولینگ یا تیراندازی یا بازی های دیگه ای کرد...رفتیم نشستیم کلی با دقت تماشا کردیم یاد گرفتیم اومدیم سراغ تور بردیمشون بازی ...شرط بندی سر پول بازی بود...همسر جان حسابی هی میبرد!! جدا استعداد داشت!!!

اقیانوس هم رفتیم...من البته شنا نتونستم بکنم بسکه موج داشت!!!

» بریزبن هم رفتیم ...خوشگل بود...یه طاق خیلی خیلی طولانی پیچ ییچی زده بودن بعدش گل کاغذی های شاداب رونده روش بود...تو پارک کنار رودخونه ... خیلی خیلی زیبا بود...کل شهر تو 30 سال گذشته ساخته شده بود...

دیدنی ترین محلش lone park  بود که توش میشد از نزدیک با حیوون ها برخورد داشت و کوالاهای خواب آلود را بغل کرد...من که اونقدر ذوق زده و احساساتی شده بودم که کوالا هرو بوسش کردم!! یا سگ گله دید ! یا ...

جونم واستون بگه که این چیزا تعریف داش:

» استرالیا اول ها تبعیدگاه زندانیای انگلستان بوده...این اولی که میگم یعنی 300 سال پیش...قبل ترش مال بومی ها بوده...بعدش واسه همین همه دوس دارن مهاجر باشن اونجا که نگن بابات دزد یا قاتل بوده! اما تو این مدت حسابی ساخته شده!! شهر ها برای همه انواع معلولیت ها کاملا ایده آل هستن!! از چراغ راهنمای صدا دار تا برجستگی های پیاده روها برای نابینا ها!!  رانندگی مثه انگلیسی ها هس... آفتاب حسابی میسوزونه ... هوا میدرخشه ... گنجشک داره...گربه نداره و مخصوصا تو بریزبن شهر حالت باغ وحش داره!!! دوبار در سال کریسمس میگرفتن (واسه اینکه فصل هاشون با بقیه دنیا تفاوت داشت ) ...8 برابر ایران بود ...20 ملیون جمعیت داشت و 160 ملیون کانگورو!! روی پول هاشون تصاویر شخصیت های دانشمند یا هنرمنداشون بود...

 

» چیزی که کشور را میسازه فرهنگ هست...من گوشه هایی از فرهنگ بالا را توشون دیدم...مثلا خیلی پیام های زیست محیطی بود همه جا ... مثلا تو هتل نوشته بود شما هر چقدر مصرف کنید ما شامپو سر و بدن نو در اختیارتون میزاریم اما خواهشمندیم برای حفظ محیط زیست هر تیوب را تا آخرش مصرف کنید... یا یه جای دیگه تو گروه یه بچه 3 ساله داشتیم که داشته کنار درشیشه ای دارای چشم هتل بازی میکرده یکی میاد رد شه در باز میشه و میره رو انگشت پای کوچولو ...لیدرمون کلی تلاش کرد تا این مورد را گزارش کنه که سیستم ایمنی واسش بزارن که دیگه واسه کس دیگه ای تکرار نشه...

» کوالاها 20 ساعت در روز میخوابن ...بقیه اش را هم خوابالو هستن ... علتش اینه که تغذیه اونا از برگ هایی هس که انرژی خیلی ناچیزی داره...خیلی خیلی خوشگل هستن!!! بعدش تو باغ وحش میگفتن اونایی را که میزارن در معرض دید مردم به ازا یه روز که تو دید هستن دو روز استاحت دارن چون اون روز به جهت سر و صدا 20 ساعت بد خوابیدن!!!

» یه آقاهه ای بود هر حیونی میدید میگف گوشتشو کجا میفروشن بخوریم؟؟ آخه یعنی چی اونوقت؟؟؟

» کازینو هم رفتیم دو بار ...یه بار یه خانمی از تور 170 دلار برد ...کلی هم مرام داشت و باخت همه را داد ... یه بار دیگه هم ما هی کلی باختیم بعدش با بردمون بر و بر شد!! یعنی انگاری نهایتا 10 تا باختیم!! اونقد جالب بود مثلا آدم هایی بودن که شاید دقیقا از صب اومده بودن و دگمه دستگاه را فشار داده بودن... خیلی هیجان داشت و آدمو میگرفت... اتاق های بالایی کازینو مال حرفه ای ها بود!! بعدش ورود زیر 18 به کازینو ممنوع بود...هر دوبار هی از من پرس و جو میکردن!! باز خوبه حلقه ام دستم بود!!

» یکی از آقاهایی که تنها اومده بود تور آقای 50 ساله ای هست که وقتی شروع میکنه به چیزی خندیدن دیگه تموم نمیشه خنده اش!! همینجور قاه قاه میخنده!! این آقا خیلی سفر میره هیچوقت هم خونواده اش را نمیبره...من خانمش را یکبار دیدم و خانم خیلی مذهبی هستن...در سفر متوجه شدم که تلفن هایی که داره دونوع هست ...از خانواده و از دوست دختر در حالت اول مکالمه کاملا فرمالیته و تکراری و در حالت دوم یهو نرم و خواهان و عاشق.... در کل واسش خوشحال شدم...

» هشت پا خوردم... جدی میگم این ترد بودنش زیر دندون خیلی فوق العاده هس!! مزه ماهی داره ولی قرش قرش میکنه!

 » دیدین یه عده سفر نمیرن ...یه عده همش در سفرن ... یه عده وقتی میرن سفر تنها میرن ... یه عده با خونواده ... یه عده با دوست هاشون ...یه عده با هیچکی ... یه عده وقتی میرن سفر میخوان همه چیز اونجارو کشف و شناسایی کنن...مثلا غذاهای اونجارو...موسیقی اونجارو... آداب رسوم اونجا رو... سکس اونجارو...سطح رفاه و آزادی اونجارو...یه عده دیگه با خودشون پلوپز میارن و در مورد احمدی نژاد حرف میزنن... یه عده هی قیمت خونه های اونجا و تورم مسکن اونجا را میخوان بدونن ... یه عده هی عجله دارن برسن به جای بعدی ...جای بعدی ...و کلیسا با کلسا واسشون فرق نداره ...حتی حیوون با حیوون واسشون فرق نداره ... و موجودات زنده واسشون به حیوان ، پرنده  ایرانی و غیر ایرانی تقسیم شده هس!! یه عده سفر رفتنشون عین اینه که نرن سر کار...یه عده فکر میکنن هی باید به این نتیجه رسید که ایران چرند ترین جای دنیاس ... یه عده دوست دارن با همه چی عکس بگیرن...دیدین؟

همیشه میشه عمیق تر بود...همیشه میشه بهتر بود...

» هفت سین ما امسال اینجوری بود:

سیب ؛ ساک ؛ سی دی  ؛ سیم کارت ؛ ساعت ؛ سکه ؛ و سیدنی!!

همش سر سفره سه تا آرزو کردم که هیچکی تحویل نگرفت!! اولیش هی نمیشه که هیچ بدتر و آزاردهنده تر میشه و منو له و لورده میکنه!!  دومیش هم همین بهتر که نشه حالا که چنین هس!! سومیش هم که درواقع باید جای دومی بود اما سومین آرزوی به ذهن اومده بود و شد سومی ، به نظر میاد که اصن جایی واسه امیدواری نداره!! حتی جایی واسه بحث...

» آقای همسر تو شهربازی وقتی کلی آمریکایی دید که اومدن شهر بازی گلدکست گف : اینا واسه چی اومدن؟ ما شهربازی ندیده ایم؟؟ اینا دیگه چرا؟؟!!

» راستی من نمیدونسم که تو دنیا شراب شیراز مشهور هس!!

نوشته شده توسط حوا در ساعت 3:47 | لینک  | 

» هیچی! فقط عین چی کار و کار و کار...تا دیروقت...حتی تو خونه...حتی تو خواب...

» دلم واسه اینجا واسه همه دوستهای ندیده واسه یه عالمه حرف زدن از ته دل  تنگ شده بود...دل شما چی؟ تنها شدین یعنی؟ هی اومدین سر زدین حالتون گرفته شد؟ هی خیال کردین من و همسر جان یهویی جان به جان آفرین تقدیم کردیم؟؟ دل نگرون هم شدین؟ تو گوگل سرچمون کردین؟ چی؟ عین خیالتون نبود؟ دلم واستون تنگ شده بود! یه دل راستکی!! واسه یه دنیای از الکی!!

» همسر جان میگه که ازکسی شنفته ثروت هرکس اونقدی نیس که داره اونقدی هس که خرج خودش میکنه!! من دارم فکر میکنم...

» آذر جونی ناز انگشتات!! بابا هنرمند!! یعنی کیف کردم!! وبلاگتو به وبلاگ خون و وبلاگ نخون نشون دادم! همه ذوقتو کردن!! کلی خوشم شد منو کشیده بودی!! زیاد تر طرح هاتو نشونمون بده..خواهش! آقای آدم و هم بکش دلش نسوزه!! میشه؟ زحمت هس ها!! ببین چن تا راهنمایی! خوشتیپ هس و ژیگولی! یعنی اگه عجله ای بخواد کلیدشو بزاره تو جیبش هم سرکلید خوشکل از جیبش بیرون هس! خیلی باهوشه و خیلی ایده هاش جالبناکه!! موهاشو شونه نزنه خوشگل تر هس!! اگه نیم ساعت وقت داشته باشه و یه کامپیوتر هی همه برنامه هارو آپ دیت میکنه!!  بقیه را بعدا میگم!!

» کشف جدیدم اینه: هرچی نی نی ها موقع خواب خوشگل و خوردنی هستن آدم بزرگا ترسناک میشن وقت خواب !!

» راستی به سوال!

شماها اگه استرالیا زندگی میکردین کی نوروزو جشن میگرفتین؟

همزمان با نوروز در مام وطن؟؟ که میشد پاییز اونجا؟

بهار اونجا؟؟ که میشد پاییز وطن؟؟

تو تقویم که قرمز نیس!! جشن کیلویی چن؟؟

هردو!

هر سه!

من و همسرجان داریم میریم استرالیا...تور میبریم...الان فرودگاه امام هستیم! خیلی خوشگل ساخته شده ولی مدیریت به شدت الکیش به گند کشوندتش!! تا اونجا ۲۱ ساعت تو راهیم! من اولین بارم هست سوار امارات میشم! اینجا اینترنتش مفتی هس!!

» ورود هرگونه مواد غذایی (دیگه ماهی قرمز و سبزه که هیچ!!) محدودیت و بدبختی و جریمه داره!! هچکی نمیدونه هفت تا سین را از کجا باید گیر بیاریم؟؟

» دلم میخواد کوالا بغل کنم...و تو اقیانوس شنا کنم.

» دیر شده...

» نوروزتون خجسته! واستون شادی و روشنایی! عشق و دلدادگی! هیجان و آرامش! بینش و جوشش و کوشش آرزو میکنم!

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 1:47 | لینک  | 

»  برای روز میلادم اگر تو

 به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی....

بگو با من که با من زنده هستی...

 

 »  بزرگ ترین تفاوت آخرین روز ۲۷ سالگی بر اولین روز ۲۸ سالگی اینه که میتونی عمرت را تقسیم کنی!!!

به چهار عنصر اصلی (هفت سال آبکی! هفت سال خاک تخته خوردن! هفت سال آتیش سوزوندن! هفت سال رو هوا معلق بودن!! ) ...

یا به هفت مرحله عرفان!! ((کی میره این همه رارو!!)

 (کسی میدوندشون؟ من جهشی خوندم فقط سه تا آخری را میدونم!! عشق و حیرت و فنا ) 

یا به دو مثه من و ما!!

» من دلم میخواد به سنی برسم که قابل تقسیم به یک نباشه!! هی سعی کردم منظورمو بنویسم نشد!! بیخیال!! ولی جدا یه چی نگفتم!! خیلی مهم هس واسم!! یعنی توش من اونقدر عوض شم که هیچوقت من نبوده باشم!!

»  من هی بیشتر نگران میشم که نکنه بابا مامانامون هم هنوز بچه ان و دارن ادای بزرگ هارو در میارن؟؟

» کسی با شمع فوت کردن بزرگ نمیشه!! پیر شاید!! 

» به مامانم گفتم ۲۷ سال زحمت را بهت تسلیت میگم! خندید!

» الان در سنی هستم که منو انتخاب کردی( خطاب به آدم هس!) ...یه کم دوست داشتم به این سن برسم و بدونم چقدر بزرگ تر از من بودی!؟ الان که تازه یک روز گذشته و یه کم فقط نامه های قدیمیمو به تو خوندم و هنوز تازه سراغ دفتر خاطرات پراکنده نرفتم به این نتیجه رسیدم که عشق همه چیو حل میکنه!! به صورت کفر آوری بچه بودن را! به صورت شوک آور افکار اجق وجق داشتن رو! شالاپ شالاپ ذوق مرگی های از الکی رو!! ...

آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تعظیم فرود میاورد!!

» آب دستتون هس بزارین زمین اگه فیلم افسانه ۱۹۰۰ را ندیدین برین ببینین!! خیلی خیلی زیباست!! و نقش بزرگی در بزرگ شدن داره!!! ( دفعه بعدی خودم واستون تعریفش میکنم!! آخه میترسم بزرگ نشین!! ولی ببینین خوب یه چیز دیگه هس!! )

» آدم جونم به کمک آجی جونش و جونم! واسم چن تاشو پیدا کرده : طلب - سیر- رضا - عشق - حیرت - فنا ...شما چی میگین؟؟

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 22:25 | لینک  | 

 

امروز تو نمایشگاه آرایشی و بهداشتی فرانکفورت یه شرکتی یه کاسه های فلزی بزرگ با یه چکش چوبی میفروخت، واسه آرامش!
در حالی که آدم درازکش بود با چکش متناوبا به کاسه ضربه میزد (مثل سنج) و اون کاسه رو در حالی که مرتعش بود از کف پا تا بالای سر از نزدیکی جاهای حساس بدن و مفاصل میگذروند.
میگفتن چون 80 درصد بدن آدم آب هست با به ارتعاش در آمدن مناسب ملکول های آب فشار و استرس خالی میشه!
من امتحان کردم، ولی چیزی نفهمیدم!
یا خالی بندی بود، یا کوک نبود و یا من آدم نیستم!

آدم؟

نوشته شده توسط آدم در ساعت 3:11 | لینک  | 

Mignon McLaughlin:
A successful marriage requires falling in love many times, always with the same person.

نوشته شده توسط حوا در ساعت 19:46 | لینک  | 

» "عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟

عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است...."

 داری که؟  در مقام شاگردی گذاشته عقل رو که پرسنده بره سراغ حضرت عشق ! (حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است...اینه که عشق میفرماید! و عقل گوش میده)

بعدش یه شعر دیگه هس میگه :

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

گر امید وصل باشد آنچنان دشوار نیست!!

(عقل نگفته ها!!  گفتم که عقل شاگرد هست!! مرید هست!! اینو تعصب لجباز گفته که خیال میکرده رو حرف عشق میشه حرف زد!! )  

 

»(آقای همسر جان خوشمزه نوشته: "کاش به جای لاغر، لا  غر میشدی!!" )

 » از محرم فقط صدای طبل و سنج را دوست دارم...یه جوری بیخودم میکنه ریتمش... کوبش هاش منو حالی به حالی میکنه... اصن هم مهم نیس دست یه بچه شش ساله باشه حتی!! انگاری همیشه کوک هست!! 

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 19:21 | لینک  |